|
من و عموم شب ها آمدند و روزها سپری شدند اما تو برای من همان خوب دیروزی
| ||
|
بسمه تعالی تحقق یک آرزوی ده ساله [ 91/02/28 ] [ 21:58 ] [ مهدیه(دخترکوچولوی عمو) ]
خاله شادونه از اجرای برنامه انصراف داد+خاطره ای از محافظ شخصی عموپورنگ خاله شادونه از اجرای برنامه انصراف داد به گزارش افکارنیوز ، تهران امروز نوشت: روز پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت، ساعت ۶ بعدازظهر سالن شهدای خرمدره زنجان شاهد یک واقعه ناگوار بود. هزاران کودک در برنامهای حضور یافته بودند که اجرای آن را ملیکا زارعی یا همان خاله شادونه برعهده داشت. برنامه «شادونه در سرزمین دونهها» یکی از محبوبترین برنامههای گروه کودک و نوجوان تلویزیون است و خاله شادونه به دلیل اجرای راحت و دوستداشتنیاش مجری محبوب بسیاری از کودکان است. چند سالی است که رسم شده برای مراسم مختلف مجریان محبوب تلویزیون مثل عمو پورنگ یا فیتیلهایها و... را به سالنهای مختلف دعوت میکنند تا استقبال مردم از این جشنها بیشتر شود. در این برنامه بخصوص گویا تعداد ۱۰۰۰ بلیت بیشتر از ظرفیت سالن فروخته شده. بنا به گفتههای نوریپور فرماندار شهرستان خرمدره، مسئولان برگزاری «برنامه خاله شادونه» هیچگونه هماهنگی برای اجرای این برنامه با فرمانداری خرمدره نکرده بودند. همچنین بنا به اعلام رئیس بیمارستان بوعلی سینای خرمدره، به دلیل عدم هماهنگی مسئولان برگزاری برنامه با نیروهای امدادی و اورژانس، این نیروها در محل مستقر نبودند. همه اینها دست به دست هم داد تا شاهد فوت ۳ کودک و مصدوم شدن ۷ نفر دیگر زیر دستوپا و ازدحام جمعیت باشیم. برخی گمان میکردند که شاید این حادثه باعث شود تا مدتی برنامه خاله شادونه از تلویزیون پخش نشود اما علی زارعان، مدیر گروه کودک و خردسال شبکه دو ابراز داشت که برنامه «شادونه در سرزمین دونهها» با اجرای ملیکا زارعی همچنان در کنداکتور شبکه دو قرار دارد و ادامه پخش این برنامه بستگی به وضعیت روحی خانم زارعی دارد. افراد دیگری هم در رابطه با این واقعه تلخ و از دست رفتن چند کودک به دلیل بیبرنامگی اظهارنظر کردند. مسلم آقاجانزاده، تهیهکننده برنامه «عموپورنگ» با ابراز تاسف از حادثه رخ داده در خرمدره گفت: «پیش از اینکه این هنرمند مقصر باشد، مقصر اصلی وزارت ارشاد است؛ اینکه بر چه اساسی چنین مجوزی صادر شده تا منجر به این اتفاق ناگوار شود.» محمد مسلمی، یکی از اعضای گروه فیتیلهایها نگاه ویژهتری به این سانحه دلخراش داشت. وی گفت: «میتوان از زوایای مختلف به این حادثه تلخ نگاه کرد که از آن جمله میشود به بحث فرهنگی اشاره کرد که در بعضی شهرها آن قدر برنامه اجرا نمیشود که وقتی یک هنرمند در آنجا حضور پیدا میکند مردم بیشتر از ظرفیت سالن وارد آن میشوند و یا اینکه تمهیدات امنیتی اندیشیده نشده است.» خود ملیکا زارعی، پیام تسلیتی منتشر کرده که در بخشی از آن آمده است: «من به دلیل عدم تخصص در امور مربوط به چگونگی برقراری نظم در ورود و خروج افراد از سالنهای برگزاری نمایش و جشن، نمیدانم چرا و چگونه این اتفاق دردناک هنگام خروج از سالن شهدای خرمدره رخ داد، اما همواره با خود زمزمه میکنم ایکاش آن هنگام من نیز در سالن حضورداشتم تا با فدا کردن جان خود مانع وقوع این حادثه دلخراش میشدم.» زارعی به خانوادههای نگار صالحی، بهاره شادمهر و مهدی مولایی تسلیت گفته و در انتهای نامهاش از برنامه «شادونه» کنارهگیری و با بچههای همراه این برنامه خداحافظی کرده است: «از کودکان و عزیزانم میخواهم تا بهبودی احوال روح و جانم اجازه دهند از همراهی با گروه برنامهسازم، معذور باشم.» احتمالا تا چند روز دیگر واقعه خرمدره به دست فراموشی سپرده میشود اما کاش وزارت ارشاد پاسخگوی سانحه تلخی که بیدلیل جان چند کودک را گرفت، باشد. سانحهای که با دقت در صدور مجوز و ایمنی ساختمان برگزاری مراسم میشد که اصلا اتفاق نیفتد. خاطره ای از محافظ شخصی عموپورنگ به بهانه فاجعه "خرم دره" به دنبال فاجعه رخ داده در برنامه زنده «خاله شادونه» در خرمدره زنجان که با واکنشهای متفاوتی مواجه شد، یکی از دوستان داریوش فرضیایی نیز با ارسال مطلبی بسیار خواندنی برای پارسینه، یک رخداد مرتبط با سفر عمو پورنگ به شیراز را بازگو کرده است: در ایران معمول نیست که اگر کسی برای 48 ساعت حفاظت شخصی یک ستاره تلویزیونی را بر عهده داشته آن را تعریف کند، اما فاجعه اخیر در خرمدره زنجان باعث شد تا این مطلب را بنویسم. تیرماه 87 هنگامی که سازمان صداوسیما همزمان با برگزاری شانزدهمين جشنواره توليدات راديو و تلويزيوني، از داریوش فرضیایی و امیرمحمد برای اجرای یک برنامه زنده در استادیوم حافظیه دعوت کرده بود، من نیز به خاطر عضویت در گروه پشت صحنه، با آنها همسفر شدم. یکی از مزاحمتهایی که با همهگیر شدن دوربینهای دیجیتالی و موبایلهای جدید رواج پیدا کرده، تقاضا برای گرفتن عکس است. شهرت چهره عمو پورنگ و امیرمحمد از نوعی است که کمتر کسی میتواند به حضور این دو مجری شناخته شده اهمیتی ندهد، از این جهت آنها همیشه با حلقهای از طرفداران خود مواجه هستند.
چون پیشتر در یک شرکت امنیتی کار کردهام، میتوانم در طول سفر محافظ شخصی عمو پورنگ نیز باشم. این پیشنهاد من در ابتدا موضوعی خندهدار به نظر رسید و مورد قبول واقع نشد.
داده است. هنگام مشاهده ازدحام مردم در لابی و محوطه بیرونی هتل که برای گرفتن امضا از هنرپیشههای تلویزیون آمده بودند، به آقاجانزاده گفتم جمعیت مشتاقی که آزادانه در هتل قدم میزنند را نمیتوان کنترل کرد. او گفته من را تایید کرد و برای استراحت پیش از ناهار به سوئیتهایمان رفتیم. ناهار در هتل مسوولان صداوسیمای فارس و کسانی که از شهرهای مختلف به آنجا دعوت شده بودند نیز دلیلی برای بر هم خوردن آرامش گروه بود. هنگامی که چند نفر برای عکس گرفتن از داریوش فرضیایی هنگام صرف غذا تلاش کردند، گروه متوجه مشکلی بزرگ شد.
پیشنهادم را بازگو کردم ولی اینبار خندهدار نبود و با آن موافقت شد. قرار نبود که به هواداران خیلی سخت بگیرم، اما همین که کسی با میمیک خشک و جدی درخواستهای عکس گرفتن را رد کند، ضروری محسوب میشد. شب به همراه امیرمحمد شب به همراه دو نفر از اعضای گروه و امیرمحمد برای گردش در شهر از هتل خارج شدیم. هنگامی که در تاکسی بودیم، راننده امیرمحمد را به خاطر شیطنتهای کلامی و صدای او شناخت و چنان از این رخداد خوشحال بود که چندبار تا مرز تصادف با اتومبیلهای دیگر نیز پیش رفت.
شناخت، ما بگوییم که این تنها یک تشابه ظاهری است و بتوانیم با آرامش در شهر بگردیم. چند دقیقه بعد هنگامی که در پیادهرو پشت میز یک رستوران نشستیم تا ساندویچ بخوریم، شیطنتهای پیاپی امیرمحمد باعث شد که لو برویم و جمعیت به دورمان حلقه بزنند. به ناچار ساندویچها را برداشتیم و ظرف سیبزمینیها را روی میز رها کردیم و رفتیم.
بهانه رد شدن از آنجا به او تنه نزند. پس از آن هنگامی که عمو پورنگ در لابی مشغول صحبت با یکی از مدیران صداوسیما بود، دکمه آسانسور را فشار دادم تا برای آن معطل نشویم. هنگامی که آسانسور به لابی نزدیک بود، به فرضیایی علامت دادم که وقت رفتن است، اما در همین هنگام امین تارخ بسیار خوشحال و راضی سوار آسانسور شد و بدون توجه به درخواست من صبر کردن، آن را با خود به طبقات بالاتر برد.
برود، مطمئن نبودم که در آنجا چه اتفاقاتی رخ خواهد داد. دو اتومبیل با رانندههای صداوسیمای فارس در اختیار ما بود.
باز شود. در اماکن زیارتی تنها اتومبیلهایی که حامل شخصیتها و برخی مقامات هستند اجازه ورود به صحن را دارند و بنابراین تردد نیسان سرانزا و سمند مشکی رنگ با پلاک دولتی بلافاصله مورد توجه جمعیت قرار گرفت.
کنترل نظم پرداختند. پس از آن که مکان دوربین مشخص شد، فرضیایی و امیرمحمد پلاتوی خود را اجرا کردند و وارد زیارتگاه شدند و ناگهان جمعیت هم به دنبال آنها رفتند.
کفشداریها که خالی بود هدایت کردیم. من با رانندهها تماس گرفتم و از آنها خواستم تا در محوطه صحن نزدیک خروجی کفشداری توقف کنند. درهای خروجی محوطه نیز باز بودند و مشکلی وجود نداشت.
زیاد با دیدن سرانزا و سمند پلاک دولتی کنجکاو شدهاند، از آنجا بروند.
شدند درهای جلو و عقب را باز کنند و منتظر بمانند. چند ثانیه بعد از کفشداری خارج شدیم و به طرف اتومبیلها دویدیم. سوار شدن گروه تنها پنج ثانیه طول کشید، اما از آنجایی که حرکت اتومبیلها برای حفظ امنیت زائران بسیار آهسته بود، جمعیت برای گرفتن عکس از عمو پورنگ و امیرمحمد به طرف ما دویدند، اما در نهایت بدون وقوع هیچ رخدادی خارج شدیم. بازدید از ورزشگاه تلویزیونی همراه بود، صداوسیمای فارس برقراری نظم ورزشگاه را بر عهده داشت. هنگامی که گروه مشغول آمادهسازی صحنه بود، من به بررسی راههای ورودی و خروجی پرداختم.
شد. کادر امنیتی استادیوم که از نیروی انتظامی و کارکنان حراست صداوسیما بودند، در آن مرحله توجه خود را روی پوشش ظاهری جمعیت متمرکز کرده بودند تا هنگام پخش تصاویر از شبکه یک سیما، مشکلی رخ ندهد.
عملکرد آنها نظارتی ندارد و آمبولانسها هر یک در گوشه پرتی از زمین توقف کردهاند. هنگامی که به این وضع اعتراض کردم، کارکنان حراست صداوسیما به من گفتند که گروه عمو پورنگ تنها اجرای برنامه روی صحنه را بر عهده دارند و نباید در سایر امور دخالتی کنند.
موقعیت نیروهای امدادی بیتفاوت باشم، مسلم آقاجانزاده را در جریان قرار دادم. او یک بیسیم و کارت ستاد اجرایی را تحویلم داد و از من خواست که هر کاری لازم میدانم را انجام دهم.
هنگام مسابقات لیگ برتر فوتبال هم همینطور هر جایی که دلشان خواست توقف میکنند. با توجه به این که چندین دوربین اطراف زمین چمن وجود داشت، آمبولانسها و اتوبوس اورژانس و موتورسیکلتهای آتشنشانی را به گوشه باز زمین هدایت کردم تا کنار یکدیگر پارک کنند.
محصور بودن اطراف زمین با فنس آهنی کافی نبود، اما فرصتی برای انجام جابهجایی وجود نداشت و حراست صداوسیما هم به طور قطع با آن موافقت نمیکرد. خروجی پشت صحنه نیز به یک کوچه خلوت و باریک پشت استادیوم منتهی میشد که قرار بود محل ورود و خروج تیم باشد.
اضافی وارد ورزشگاه نشوند. این اقدام آنها هرچند صحیح و عقلانی بود، اما در کشوری که حتی راننده اتوبوس بینشهری هم مسافر بیش از ظرفیت و بدون صندلی سوار میکند، غیرمعمول به نظر میرسید. در اردیبهشتماه 81 نیز قایق دختران دانشآموز در دریاچه پارکشهر به علت سوار شدن 11 نفر داخل یک قایق موتوری با ظرفیت چهار نفر رخ داده بود.
بودند، اعضای گروه احساس امنیت میکردند اما من نگران بودم. پس از آن که نظم در بین تماشاگران وعوامل برنامه برقرار شد، سرانزای حامل عمو پورنگ و امیرمحمد مقابل ورودی داخل کوچه توقف کرد. آنها را تا صحنه همراهی کردم.
به ابراز احساسات تماشاچیان پیاده دور زمین بچرخد، با فاصلهای که مزاحم دوربینها نباشم، شروع به دویدن دنبال آنها کردم.
بابت بود که کسی از داخل جایگاه چیزی را به سوی فرضیایی پرتاب کند، زیرا مطمئن نبودم که گیتهای ورودی تا چه میزان افراد و وسایل همراه آنها را مورد بازرسی قرار دادهاند. پس از پایان برنامه با عمو پورنگ و امیرمحمد سوار سرانزا شدیم و به طرف هتل رفتیم. بدین ترتیب روز نخست بدون هیچ اتفاقی سپری شد.
ماندند تا کسی خارج از ظرفیت وارد جایگاه نشود. زمانی که متوجه شدم تبلیغات ناهماهنگ رادیویی، خانوادههای بیشتری را به سوی استادیوم کشانده و حالا آنها باید به خانههای خود بازگردند، نگرانیهایم بیشتر شد. مطمئن بودم که گروهی از آنها با محل ورودی ورزشگاه که داخل کوچه بود آشنایی دارند و به طور قطع آنجا برای رسیدن عمو پورنگ کمین خواهند کرد. با عجله به سمت خروجی پشت صحنه رفتم و حدود 20 نفر را دیدم که با دوربین منتظر ایستاده بودند.
حقیقت بود که فضای حاکم بر فضای استادیوم با روز قبل تفاوت داشت. عمو پورنگ دوباره تصمیم گرفت تا دور زمین بچرخد اما اینبار از گروه موتورسواران آتشنشانی کمک گرفتیم. فرضیایی با یک Honda GOLD WING به دور زمین میچرخید و گاهی توقف داشت، اما من هنوز نگران بودم که کسی چیزی به سوی زمین پرتاب کند و بنابراین باز هم به دنبال موتورسیکلت او و امیرمحمد دویدم.
گرفتم تا لحظه سبک شدن بار جایگاه هنگام خروج تماشاگران، در آنجا بمانم. برنامه ورزشگاه حافظیه با حضور امدادگران و هماهنگی پلیس اجرا میشد و دلواپسیهای من تنها شامل اتفاقات غیرمنتظرهای میشد که پیشگیری از آن دغدغه اصلی آقاجانزاده بود.
صحنه برسانند. از سوی دیگر داخل کوچه نیز شلوغتر از قبل شده بود. با در نظر گرفتن احتمالات مختلف، پس از پایان برنامه ناگهان امیرمحمد را بغل کردم و همراه فرضیایی به سوی سرانزا دویدیم. امیرمحمد را روی صندلی اتومبیل نشاندم و آنها بلافاصله استادیوم را ترک کردند.
با آرامش جایگاه را ترک کنند و مراقب کودکان همراه خود یا دیگران باشند. در همین لحظه دیدم که چند بچه از بالای فنس آویزان هستند. از آنها خواستم که پایین بروند. یک پسربچه گفت که میخواهد نامهای را به سمت عمو پورنگ برساند. من کاغذ را گرفتم و به او قول دادم که آن را در هتل به فرضیایی تحویل میدهم. پسر چندبار تاکید کرد که حتما این کار را انجام دهم. در همین لحظه شنیدم که چند نفر با فریاد نام من را صدا میکنند. به عقب برگشتم و دیدم که یکی از خانمهای گروه روی زمین افتاده است.
سر دستیار صحنه، باعث بیهوشی او شده بود. آمبولانس را در بیسیم پیج کردم، اما پاسخی نگرفتم.
آنها دویدم و با فریاد گفتم که به کمکشان نیاز دارم. پیش از این که خودشان را به من برسانند، پشت فرمان آمبولانس نشستم و پس از سوار شدن امدادگرها وارد زمین چمن شدم و به طرف استیج رفتیم. آسیبدیدگی دستیار صحنه جدی نبود، اما اگر آن پرتاب چند دقیقه زودتر رخ میداد، به طور قطع یکی از مجریها مورد هدف قرار میگرفت.
پس از خواندن متن آن، هر دو متاثر شدیم. پسربچه با قلمی آکنده از احساسات نوشته بود که برای از نزدیک دیدن عمو پورنگ سعی کرده از فنس جایگاه بالا برود اما دستهایش زخمی و خونآلود شده است و با این که خیلی درد دارد، از این دیدار خیلی خوشحال است. فرضیایی گوشی تلفن کنار تخت را برداشت و با شماره خانه پسر که پایین نامه درج شده بود تماس گرفت و خودش را معرفی کرد. پسر هنوز به خانه برنگشته بود. داریوش بعد از صرف شام بلافاصله به سوئیت بازگشت و دوباره با خانه پسر تماس گرفت و توانست با او صحبت کند.
سفر شیراز و زخمی شدن دست پسربچه و ناراحتی عمو پورنگ را برایم زنده کرد. من در مقامی نیستم که بتوانم به طور مستقیم کسی را به عنوان مقصر این فاجعه انسانی که میتوانست سیار گستردهتر نیز باشد، معرفی کنم. به طور قطع کارشناسان نیروی انتظامی و دستگاه قضایی کشور با دقت ابعاد و جزئیات این رخداد را بررسی و نسبت به برخورد با مقصران اقدام خواهند کرد. اما این که چه تدابیر و قوانینی برای پیشگیری از وقوع چنین حوادثی لازم است تا پیگیری و عملی شود، نیازمند بهرهگیری از دانش و تجربه مهندسان مشاور پدافند غیرعامل است.
زمانی که متوجه شد یک سازمان در یکی از شهرهای جنوب کشور برای اجرای داریوش فرضیایی بلیتفروشی کرده است، در اعتراض به این اقدام برنامه سفر گروه را لغو کرد.
کودکان تنها به خاطر طمع برخی افراد و بیتجربگی و شاید نادانی گروهی دیگر به خطر میافتد، تنها بازداشت خاطیان کافی نیست و میبایست از تکرار آن جلوگیری کنیم. هدف من از بازگویی وقایع شیراز این بود که مسوولان برگزاری مراسم خاله شادونه میتوانستند از ورود بیش از ظرفیت جمعیت جلوگیری کنند. اما این اتفاق رخ نداد.
«پدافند غیرعامل» را فرا گیرند و آن را در جهت دفاع از جان هموطنان به کار گیرند تا همچنان شاهد وقوع فجایعی نباشیم که هر از گاهی در کشورهای فقیر آفریقایی رخ میدهد و ما نیز آن را تمسخر میکنیم و میخندیم. برای گذاشتن کامنت برین پست قبلی [ 91/02/26 ] [ 17:45 ] [ مهدیه(دخترکوچولوی عمو) ]
مثل دريا پاک و زيبا مي شود با نگاه مهربان و آبيش غصه ها را از دلم پر مي دهد چشمان روشن و مهتابيش
حرفهايش دلنشين و ساده اند خنده را روي لبم جان مي دهند مهرباني مثل ابر نو بهار دستهايش بوي باران مي دهند با تو اي جان تا بهشت آسمان پر کشيد دل به ديدار خدا با تو شادم مهربانم مادرم بر سر سجاده ي سبز دعا پ.ن1)عموجون امیدوارم حال سید خانوم هرچی سریع تر خوب خوب بشه... پ.ن2)امروز تولد وبلاگمه ... البته قمری... :) پ.ن3)عمویی آدرس وبلاگ آجی فاطمه (فاطمه کوچولوی عمو) تغییر کرد اینجا کلیک کنید [ 91/02/21 ] [ 23:57 ] [ مهدیه(دخترکوچولوی عمو) ]
|
||
| [ ویرایشگر قالب : ناهیــد دبستانی ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||